سلام؟
نمی دانم باید سلام کنم یا خداحافظی
به هرحال خداحافظ پرشین بلاگ ما هم رفتنی شدیم، رفتیم و دیگر در تو نخواهیم نوشت اما امیدوارم دوباره به تو برگردم و باز در تو بنویسم که تمام عمر وبلاگ نویسیم در تو بودم البته در بلاگفا و بلاگ اسکای و ... هم نوشتم اما تو چیز دیگری بودی برایم نمی دانم چرا از تو خوشم می آمد و می آید اما وقت آن رسیده بود که بار سفر ببندم و ما هم کوچ کنیم و کوچ کنم و از این احساس که کنترل نمی شوم لذت ببرم اگرچه من حرفی نمی زنم و چیزی نمی گویم اما خب این احساس لذت بخش است
آی آزادی آی آزادی چقدر حال می دهد این را بگویی و یاد دریا بیفتی
به هرحال پرشین بلاگ خوبم رفتم که رفتم
از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان از من آزرده دل کی دیگر بینی نشان
رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر بگذر ای جانانه بگذر
هرچه بودی هرچه بودم بی خبر رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو جام دست این و آن شو
هرچی بودی هرچه بودم بی وفا رفتم که رفتم
بعد از این کن فراموشم که رفتم دیگر از دست تو می نمی نوشم که مستم
با دل دیر آشنا گشتم از دامت رها بی وفا رفتم که رفتم
پرشین بلاگ جان رفتم که رفتم
دوستان عزیزانی که مرا دنبال می کنید من از این به بعد در وبلاگ www.susheeiant85.blogspot.com می نویسم
خدا حافظ.
این پست رو همینطوری که داشتم تو دنیای نت می گشتم می خوام بنویسم اگر جمله بندی اشکال داره یا اگر مثل همیشه نیست معذرت می خواهم.
اما از قول یکی از دوستان در یکی از وبلاگ ها نظری خوندم که نوشته بود ما باید اعتراض بکنیم ایلامی ها که لر هستند و هیچی، خراسان شمالی هم افغانی و وارداتی هستند و هیچی و ما که گیلکیم و کله گنده چرا حرفی نمی زنیم.
عرض شود به آن آقای محترم که ارادت هم دارم خدمتشان اولا که آنهایی که هیچی نیستند بیشترین شباهت را در میان اقوام ایرانی به ما دارند و اگر لرها بخواهند آهسته و شمرده حرف بزنند متوجه حرف زدنشان می شوی و حتی وقتی تند حرف می زنند فکر می کنی دارند گیلکی به لهجه ای دیگر حرف می زنند از همان نوع گیلکی شرق گیلان و غرب گیلان که باید دقت کنی تا بفهمی طرف چه می گوید
در مورد خراسان شمالی تا حالا اسم شیروان و قوچان به گوشت خورده است کرد های خراسان را تا حالا شنیده ای، این مردم مردمی هستند که در دوره شاه عباس از کردستان ایران به این منطقه تبعید شده اند و هنوزم که هنوزه است زبان و هویت کردی خود را حفظ کرده اند و آدم دیوانه می شود که یکی که اصلا فکر نکنم تا حالا می دانسته کردها در خراسان زندگی می کنند و افتخارها آفریده اند و در برابر دشمنان شمال شرقی ایستادگی کرده اند و خون ها داده اند، آمده و گفته اینها افغانی هستند و هیچی؟
اصلا گیریم افغانی هستند مگر افغانی ها تا همین 200 سال پیش عضوی از مملکت ما نبودند، و گیریم اصلا این هم نه مگر افغانی ها چه شان است؟ آقا جان این تاریخ دستکاری شده و ساخته شده ی الکی را به خورد من نده ها که ما تازه چهارصد ساله ایرانی شدیم و قبلا هیچ کس پایش به گیلان نیفتاده. خیلی چیزها هست که ما لیلی به غمزه رد می کنیم و این تاریخ را اینطوری نشان می دهیم. من خودم حواسم جمع هست این بماند.
به نظر شما یک آدم مافنگی بدبخت گیلک که صبح تا شب دارد دنبال کثافت کاری و هرزه گیری و هزارجوی کثافت کاری و من چه میدانم دیگر می رود به خاطر گیلک بودن ارزشش بیشتر از احمد شاه مسعود،فرید زولاند، عبدالله عبدالله، جلیل زولاند، محمدظاهر شاه و حفیظ الله امین است که هرکدام باعث افتخار نوع بشرند نه ملت خود به تنهایی
یک جوریم هیچ را میگوید که مثل پتک می خورد توی سر آدم.
هیچی؟
هیچی یعنی چه؟ یعنی 7 میلیون 8 میلیون ( دقیق جمعیت مناطق لر نشین و خراسان شمالی را نمی دانم) آدم های لر که علاوه بر ایلام در قسمت های دیگر هستند و کرد ها که جز خراسان شمالی در کردستان و آذربایجان هم هستند هیچی هستند یعنی اصلا آدم نیستند یعنی اصلا ارزش ندارند هیچی یعنی اینکه ذره ای هم نیستند تو به 8 میلیون هم وطن خود میگویی هیچی و بعد که کم می اوری ما می خواهیم جدا بشویم. کی می خواهد جدا بشود؟ اصلا این چه صیغه ی جدیدی است راه افتاده ما استقلال می خواهیم بگذارید کنار بابا جان مادرتان.
آدم، آقای آدم وقتی یک کرد که خدا سال است دارد بدبختی می کشد بیاید به تو بگوید توی گیلک بی غیرت هیچی نیستی می خواهی شلوارشان را پاره کنی ولی خودت می نشینی و میگویی آنها هیچی نیستند، بگذار بگویم وقتی به هموطن من توهین می کنی یعنی به یکی مثل من توهین شده ،یعنی به گیلک توهین شده وقتی به گیلک توهین شده یعنی تف سر بالا انداختی، نمی دانم می دانی چرا یا نه
بگذار حساب دو دوتا چهارتا برایت بگویم بعد از آن که تو فحش دادی آن کرد یا لر می آید می گوید توی گیلک هیچی نیستی بعد تو به آن فحش می دهی و او به تو، این یعنی تف سر بالا یکی هم آن بالا می نشیند قاه قاه به ریش و تو آن لر و کرد می خندد.
من می خواهم برای بار هزارم حسابم را از همه پانیست ها جدا کنم
من گیلکم به گیلک بودنم افتخار میکنم هرجا پیش بیاید که نه تا جایی که بتوانم در هر جمعی به زبان مادری خود صحبت می کنم تا جایی که بتوانم درد و فلاکت این خاک پرمهر و عطوفت را می نویسم اما باور دارم و هرگز از این باور دست نمی کشم که انسانیت بر مذهب و نژاد و دین و ملیت و زبان و همه فارغ است.
پ . ن : دوست عزیزی در یک نظر خصوصی برای من نوشت تا این بی سوادی من علنی نشود اما بنده خجالتی از ندانستن این موضوع ندارم و بهتر می دانم که بنویسم آن دوستی که این نظر افراطی را داده بود ساکنین ایلام را لر دانسته بود و من با این که در دوران تحصیل دبیرستان دوستی ایلامی داشتم و از کرد بودن مردم ایلام اطلاع داشتم اما متأسفانه اشتباه آن فرد را تکرار کردم و آن ها را لر معرفی کردم. به هرحال فرقی میان لر و کرد نیست و همه عزیز هستند.
از دوستان بابت این اشتباه پوذش می خواهم.
از ماجراها و اتفاقات شهریور 1320 حتماً خبر دارید، ورود متفقین از شمال و جنوب به خاک وطن و خلع رضا شاه از سلطنت و ماجراهای بعدی و تاجگذاری و به تخت نشستن محمدرضا شاه و بعدها مبارزات چریکی مردم ایران و البته مردم گیلان که جهانگیر سرتیپ پور به خاطر همین مبارزات به نمایندگی از مبارزین گیلان و کردستان و بختیاری نشان افتخار از محمدرضا شاه گرفت. و سرانجام این قضایا سال 1326 بود که قوام برای بار دوم روس ها را از خاک مقدس ایران بیرون کرد.
داستان، داستان ورود روس ها به خاک ایران است و اتفاقات بعدی آن از دید یک سرباز که به اسارت روس ها در آمده و به صورت اتفاقی به خانه خود باز می گردد. این جستار نقل تاریخ منقولی است که از پدر و عمه نگارنده به من منتقل شده است و شرح حال پدربزرگ نگارنده و پدر نقالین داستان می باشد. البته پدر نگارنده در آن سال ها هنوز به دنیا نیامده بود و اکثریت قریب به همه ی داستان به نقل از عمه نگارنده می باشد.
اما، در شهریور 1320 روس ها از بندر چونه چنان( کیاشهر) به خاک ایران وارد شدند، سربازان ایرانی در این بندر با روس ها به نبرد پرداختند و همان طور که می دانید، این روس ها بودند که به برتری در این نبرد یک جانبه رسیدند. نتیجه ی این جنگ یک سویه اسارت سربازان ایرانی بود، روس ها سربازان ایرانی را در خاک ایران به اسارت گرفتند. روس ها، سربازان میهنمان را با دست بسته و پای پیاده تا آستارا بردند که از آنجا، آنها را به باکو و سپس به اردوگاه های کار و زندان های طاقت فرسا ببرند، درست به مثابه همان کاری که در یک صد سال پیش از آن بارها کردند.
تشنگی، تاب و توان را از سربازان ایرانی ربوده بود و چند تن از اسرا که به زبان ترکی کمی آشنایی داشتند، به مردم محلی که شاهد این خفت هموطنان و هم میهنانشان بودند، گفتند که تشنه هستیم و آب می خواهیم، اهالی ای که آنجا بودند تپه ای از هندوانه ها را که در بندر بود را نشان دادند و گفتند که به آن سمت بروید تا تشنگی تان را با خوردن هندوانه رفع کنید.
حدود 30 تا 40 سرباز به سمت هندوانه ها رفتند و وقتی به کپه ی هندوانه ها نزدیک شدند، چند نفر از کارگران بندر و مراقبین هندوانه ها که آن نزدیکی بودند به سرباز ها گفتند که هندوانه ها بر روی یک بلندی قرار گرفته اند و آن سوی کپه ی هندوانه ها سراشیبی هست و پس از آن دشتی هست که امکان فرار را بدون رویت شدن برای آنها مهیا می کند.
سربازها که به کپه هندوانه ها رسیدند از موقعیت پیش آمده استفاده کرده و طبق گفته ی هموطنان ترک خود عمل کردند و موفق به فرار از چنگ روس ها شدند؛ حدود سی الی چهل سرباز بعد از دور شدن از بندر، از آستارا با پای پیاده و بدون آذوقه و آب به سمت گیلان راه افتادند، سربازها هرکدامشان به سمت خانه و کاشانه خود می رفتند و چند روز با پای پیاده راه رفتند، سربازها در مسیر بسته به موقعیت جغرافیایی شهر و دیارشان از یکدیگر جدا می شدند، 3 نفر از این جمع به سمت رشت و کوچصفهان عازم بودند، آنها در راه پس از چند روز بدون خوردن حتی لقمه ای خوراکی، به خانه ای رسیدند، آن فصل سال،فصل برداشت محصول بود. سربازها وارد حیاط خانه شدند و زن خانه را دیدند و از او تقاضای خوراکی برای خوردن کردند، زن گفت که غذا هنوز آماده نیست اما به سربازها گفت اگر منتظر بمانند غذا آماده می شود. در همین هنگامه شوهر زن، سر می رسد و از زن می پرسد که غریبه ها کیستند و زن شرح ماجرا را می گوید. مرد گمان می کند آنها گدا هستند و سعی در بیرون کردن آنها می کند ولی وقتی لباس آنها و متقال هایی که تن سربازان بود را می بیند متوجه می شود سرباز هستند، از آنها می پرسد که آیا سربازید، سربازها ترسیدند که مبادا صاحب خانه بخواهد آنها را تحویل روس ها بدهد، زیرا در بین راه وقتی هنوز از دیگر سربازان جدا نشده بودند و چند نفری بیشتر بودند یک بار در خانه ی یک تالش آنها را بیرون کرده بودند و یکی از آنها که حسن نام داشت و از اهالی جعفر آباد کوچصفهان بود تا پایان عمر به همین دلیل از تالش ها نفرت داشت، اما دو نفر دیگر و یا شاید دیگر سربازانی که جدا شدند، شرایط را بهتر درک کردند این نفرت را به دل راه ندادند چرا که روس ها تمام منطقه را گرفته بودند و آن کشاورز بی پناه از ترس روس ها بود که آنها را از خانه بیرون انداخته بود.
سربازها انکار می کنند اما صاحب خانه متوجه ترس آنها می شود و این انکار آنها را نادیده می گیرد و آنها را به خانه می برد. ساعتی بعد غذا آماده شد و سربازها غذا خوردند و پس از آن چای و هندوانه خوردند و کمی استراحت کردند. بعد از آن بود که زن صاحبخانه در یک دستمال بزرگ برنج پخته شده می ریزد و به سربازها می دهد. زن صاحبخانه به باغ می رود و میوه و هندوانه و سبزیجات می چیند اما سربازها از پذیرفتن این هدایا امتناع می کنند و تنها برنج را می پذیرند. در این زمان مرد صاحبخانه از آنها می پرسد، آیا پول دارید، سربازها هیچ پولی نداشتند اما خجالت می کشند که عنوان کنند و می گویند که آری داریم، اما مرد صاحبخانه این بار هم به حرف سربازها اعتنایی نمی کند و به هرکدام نفری یک تومان می دهد و سپس آنها را راهی می کند.
سربازها پیاده به راه خود ادامه می دهند تا به پسیخان در نزدیکی های رشت می رسند، در پسیخان جایی بود که با قایق اهالی که می خواستند به رشت بیایند را به سمت رشت می آوردند، سربازها آنجا فرمانده ی خود را می بینند که او نیز توانسته بود به طریقی از چنگال روس ها فرار کند. فرمانده به آنها می گوید که به راه خود ادامه دهید و به خانه خود بازگردید و دیگر ارتشی وجود ندارد و لازم نیست خود را به جایی معرفی کنید. سربازها با قایق به رشت می آیند و از آنجا با ماشین های خط رشت _ کوچصفهان به سمت خانه خود می روند، علی اصغر در روستای مژده از اتومبیل پیاده می شود و به سمت خانه ی خود می رود.
در حیاط خانه دختر بچه هفت هشت ساله ای در حال بازی کردن بود که از دور مرد ژولیده ای با لباسهای مندرس را می بیند و خطاب به مادر خود که در خانه بود با صدای بلند می گوید گدا آمده است، خواهر کوچکتر که سه چهار سالش بود می گوید که این فلانی یعنی یکی از همسایه ها است، اما دختر بزرگ می گوید نه گداست و دوباره مادر خود را صدا می کند، مادر به روی تلار می آید و مرد را که نزدیک تر شده بود را می بیند و رو به دختر می گوید: دختر، تو پدر خودت را هم نمی شناسی، دخترها که تازه متوجه شده بودند که مرد پدر آنهاست و به دلیل نامناسب بودن حال و احوال این گونه شده است به سمت او می دوند.
علی اصغر به خانه می رسد و حمام می کند و به سر و صورت خود صفایی می بخشد، اما بسیاری از هم نبردان او نتوانستند از چنگال روس ها رهایی یابند، علی اصغر سختی ها کشید اما به هر حال به خانه اش بازگشت اما هم نبردان او در اردوگاه های کار به بردگی گرفته شدند. هم نبردانی که به خاطر کشورشان و آب و خاکشان که مورد یورش روس ها قرار گرفته بود، به اسیری رفتند. روس ها، همسایگان شمالی ای که صدها سال قبل از آن و هفتاد سال پس از آن واقعه هنوز در پی به اسارت بردن خاک مقدس ایرانند.
خاک مقدسی که به چنگال هیچ بیگانه ای نخواهد افتاد، خاکی که از برای همه ایرانیان است و زیست در آن خاک مایه مباهات است و افتخار.
امروز آهنگی با نام طفل دبستونی از ناصر مسعودی را برای دانلود گذاشته ام.
طفل دبستونی آهنگی قدیمی ، متفاوت ، شاد و در سبک پاپ با صدای ناصر مسعودی که متفاوت از همه ی کارها و آهنگ هایی هست که از ناصر مسعودی شنیده ایم.
امیدوارم این آهنگ مورد پسند واقع شود، دوستان را به دانلود این آهنگ توصیه می کنم.
طفل دبستونی
حجم ١ مگابایت زمان:٢:۵٠
این دل دیوونه طفل دبستونه
درساشو فوته هی یکمی نادونه
اونی که می گفتش اون لیلی دورونه
کتاب عشقش رو هیشکی نمی خونه
هرچی بهش می گم نرو ولش کن این دختره رو
یه روز برات بلا میشه خونت رو آتیش می کشه
این دل زنجیری من این حرفا حالیش نمیشه
تو ورشکسته ای دیگه اینو همون دختر می گه
اونی که پیش تو محبوبه همون که می گفتی خوبه
این دل زنجیری من این حرفا حالیش نمیشه
بعز سلام خایم ایپچه می درد دیلا بینیویسم
مره جقلان بامویید، نظر بدایید بوگوفتید کی اَ یارانه هانه طرحه واستی ایتا چی وانیویس.
می تک و پهلویم به گب آموندن دره که هوی عمجان پسرزا ایچی وانیویس هتو لیلیگی دارا مانستن دئنکف تی زواله خوابه میان و تی دوماخ خولی امره بازی نواکودن.
هی گم، هی جقلان گیدی، هی مره به گب خایید باورید
باز بازین می مرا ایسام دودوتا چارتا کونم اَ گب جه شیون مره به خاطر آیه کی
ره میرزا غشم شم سیاست ایشپتکایه
بازین مره گم کی خایی به گب بایی بوگو ولی او سورخه خطکه دینی اونه جه اوشون تر نوا شون.
ولی چی شا کودن نشا نیشتن گب نزن کی
هیچیم نیگی بازین گیدی اَ ری گمج دانا مانه و سرد پلا گمج انه جه بیشتر عَقَل معاش دره
انه سر اجور چیزان بودورون نشه
آدمه ره روسوایی مانه
ولی بلامیسران، شیمی گوله ریش قوربان،شیمی سورخه جوله قوربان
آخر آدم ای نفره جه کی نه .... استغفرالله
آیه گه کی اتو کودن ایشتبایه
اوتو بوکون
اتو نوکون
گیدی فارسانه امی سر فوکوفتندریدی
کو فارسا گیدی
آخر شیمی قوربان بشم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،وای جنگل را بیابان می کنند
آخر شیمی جانه ره من بمرد نیگید اَ ری هپرا گه کترا سر گب زنه
آدمی کی خو همه چیه بوفروخته دره،قوم و نژاد و مملکت ایشناسه کی تو گی اوشان فارسیدی امی سر فوکوتندریدی
شیمی جانه قوربان براران خاخوران بازین نیگید نوگوفتمه مره به گب ناورید
می دیل جه غورصه پوره
در دهه سی در سالهای 1335 و یا 1336 شهر رشت آن قدر ها هم بزرگ نبود. در شرق رشت گورستانی بود که امروزه همه آن را تازه آباد می شناسیم و امروزه تقریبا داخل شهر شده است چرا که تا دارسازی و لچه گوراب دیگر علنأ جزئی از شهر هست و از آن به بعد حاشیه شهر به حساب می آید.
اما دریک از آن دو سال در اطراف گورستان تازه آباد رشت هیچ چیز نبود. فقط دار و درخت و بوته و صحرا بود. از شهر رشت به سمت گورستان باریکه راهی بود که مردم توسط آن به گورستان می رفتند. در آن سالها آنجایی که امروز خیابان لاهیجان قرار دارد. در غرب گورستان تازه آباد کنار پمپ گاز تاکسی ها یک سه راهی شیب دار وجود دارد که یک کوچه به داخل خیابان لاهیجان می آید. آنجا یک حالت تپه مانندی وجود دارد که در نبش این سه راه بر روی آن تپه اغذیه فروشی وجود دارد. اغذیه فروشی باباکوهی. نمی دانم تا به حال به این اغذیه فروشی دقت کرده اید یا نه. اما داستان این اغذیه فروشی این چنین است که در سالهای 35 و 36 بود که روی این تپه مردی یک اغذیه فروشی راه انداخت. اغذیه فروشی ماند و ماند و تنها مغازه ای بود که در تمام آن منطقه وجود داشت و از پس نیم قرن زندگی هنوز باباکوهی باباکوهی است.
در دهه سی و چهل وقتی کود کها و نوجوانان به گورستان تازه آباد می رفتند مادرها را وا میداشتند که آنجا برایشان غذایی بخرند و بخورند. پنجاه و دو، سه سالی می شود که بر روی آن تپه مانند کنار گورستان اغذیه فروشی ای هست به اسم باباکوهی.
شاید به نظر خیلی بی ربط و یا شاید مسخره بیاید اما دیگر باباکوهی نماد خیابان لاهیجان و نماد منطقه ی تازه آباد است. به واقع کمی تأمل لازم است؛ اغذیه فروشی که تاریخ زنده ی ساخت و ساز شهر رشت است. اغذیه فروشی که شاهد وسعت گورستان تازه آباد ، شاهد ساختن خیابان لاهیجان، شاهد ساختن نمایندگی های اتومبیل سازی کشور، شاهد ساختن میدان تازه آباد یا جانبازان امروزی، شاهد وسعت کیژده و شاهد ساخت پل روگذر جانبازان بوده است.شاهد همه آنهایی که خود در شهر رشت اتفاقی مهم بوده اند. همه آمدند و هستند اما این باباکوهی است که همچنان ایستاده است و از همه قدیمی تر. میدانم که قدیمی ترین اغذیه فروشی رشت نیست و اغذیه فروشی مدبری که به پخت واویشگای جغور مغور در کوچه میدان اشتغال دارد از آن قدیمی تر است امروز اغذیه فروشی مدبری را پیرمردی ترکه ای اداره می کند اما این اغذیه فروشی در ابتدا متعلق به مردی هیکلی و چهارشانه و تنومند به اسم کبل مهدی بود که پس از او پسر او شغل پدر را دنبال کرد و امروز پسر که خود پیرمرد است صاحب مغازه است. البته باید اغذیه فروشی های قدیمی دیگری نیز در شهر رشت باشد که بنده کمتر اطلاعی از ان دارم.
اما، این را می خواستم بگویم که باباکوهی نمادی از گوشه ی شرقی شهر رشت و یا شاید نمادی از شهر رشت شده باشد.
امروز می خواهم چند آهنگ از زنده یاد شاهپور جفرودی را که کمتر در سایت ها وجود دارد و یا من تا به حال با آنها برخورد نکرده ام را قرار بدهم. جمعا شش آهنگ را برای دانلود می گذارم
١. برنامه ی شماره ی ۵١ یک شاخه گل ترانه به زبان گیلکی با نام سیما دکلمه به زبان فارسی
2. بیشیم بگردیم به زبان گیلکی
٣. چشم عاشقان به زبان فارسی
۴. لالایی به زبان گیلکی
۵. نسیم سحر به زبان فارسی
۶. یارم آمد به زبان فارسی
برفا مانه پشمک بابا ای قرانه پشمک
حراج بوبو پشمک بره دوزاره پشمک
حتما این شعر شاد و مفرح را شنیده اید. شعری که پر است از استعاره ها و مثال های شاد و خنده دار و زیبا که دل هر گیلک زبانی را شاد می کند.
این ترانه را مردم رشت در سالهای پیش از انقلاب در دهه سی و چهل و پنجاه و حتی پس از انقلاب در دهه شصت در کوچه های صومعه بیجار و ویشکایی و ساغریسازان و بازار و دیگر نقاط رشت از دهان مرد کوتاه قدی می شنیدند که با گاری خود در این کوچه ها و در بازار رشت قدم می زد و پسمک می فروخت. مردی کوتاه قد، با موی کوتاه که دوراور سرش رو فرا گرفته بود و موی میانه سرش ریخته بود. مردی با قیافه ای بور که اگر می دیدیش به راحتی می فهمیدی گیلک است. از آن قیافه های گیلانی که آدم می بیند.
او این ترانه را می خواند و به فروش پشمک می پرداخت. البته او به غیر از رشت به بازار های هفتگی دور و اطراف هم سر می زد و پشمک می فروخت و آواز می خواند. در دهه چهل بود که ارکستر انزلی نزد این پشمک فروش دوست داشتنی آمد و شعر او را جاودانه نمود. آنها در متن شعر تغییراتی دادند و اضافاتی کوچک انجام دادند و شعر او را به صورت ارکست سمفونی اجرا کردند و این اولین اجرای رسمی این شعر بود. پس از ارکستر انزلی خواننده هایی این شعر را بازخوانی کردند.
پیرمرد پشمک فروش در اواخر عمر خود به بیماری قند دچار شد و در دهه هفتاد یک پای خود را به علت بیماری قند از دست داد و بلاخره در اواخر دهه هفتاد در بیمارستان پورسینای رشت چشم از جهان فرو بست. او در دهه هفتاد دیگر پشمک نمی فروخت و در خیابا شیک جنب بازار و میدان شهرداری رشت با همان گاری در کنار دیگر نوار فروش های شهر به فروش نوارهای کاست موسیقی می پرداخت. همان جایی که هنوز هم تعدادی از نوار فروش ها هستند و هر وقت که از آنجا رد می شوی صدای موزیک شادی می شنوی که نوار فروش ها گذاشته اند و به قول یکی از دوستان که برای گردش به رشت آمده بود این منظره ی زیبای شهر در کنار موسیقی شادی که گهگاه از ان طرف آبی ها هم هست خود یک جاذبه ی گردشگری برای شهر شده است.
به هر حال پیرمرد پشمک فروش رفت ام انه از دل و از یاد قدیمی های شهر که هنوز او را به یاد دارند که از گذر ویشکایی به صومعه بیجار می آمد و از آنجا به ساغریسازان و مسجد صفی و کوچی میدان و بازار. پیرمرد پشمک فروش چشم از جهان بست اما صدای او صدای مردم رشت که نه صدی مردم گیلان شد که می خوادند:
آخه تی جانه کر پشمکیم خانه به دوشم
و آدم را گواهی می دهد که پرنده مردنی ست پرواز را به خاطر بسپار.
***
این نوشته هنوز کامل نیست و این چیزی بود که من می دانستم از دوستان و خوانندگان عزیز صمیمانه تقاضا دارم که هرچه مازاد بر این مقاله از این ترانه و از آن پیرمرد می دانند بازگو کنند تا بتوانیم او را و این ترانه را بهتر بشناسیم.
می خواهم خیلی سریع بروم سر اصل مطلب. بهتر بگویم می خواهم دو بحث را یکی بگویم. پیشتر یک جستاری داشته ام که اسمش بود یک نه بزرگ به قوم گرایی افراطی، امروز می خواهم دوباره در ادامه ی همان حرف بزنم و تکرار و تکرار و تکرار کنم تا بگویم انسانها با هم برابرند و نژاد عامل برتری هیچ انسانی بر هیچ انسانی نیست.
همین اول بگویم که من گیلکم و به گیلان و گیلک ها افتخار می کنم و جزو جهان وطن ها نیستم و وطن دارم و وطنم رو نیز دوست دارم و بسیار شاکرم خدا را که گیلانی زاده ام. اما،اما آنها که چنان در هویت خواهی گیلکان پیش رفته اند که همه کس را پایین تر و پست تر از گیلک ها می دانند و خود را اسوه ی جهان بشری می پندارند را رجوع می دهم به یک نفر که چهل سال پیش را یادش هست. برود بپرسد اگر چهل سال پیش می رفتی کردستان کسی می گفت تو گیلکی یا برای تو مهم بود آنها کرد هستند و یا اگر به بلوچستان می رفتی همین طور.
همه ی حرف همین است که اگر شرایط اقلیمی و شرایط سیاسی و شرایط سوق الجیشی مناطق را کنار بگذاریم نژادها هیچ تفاوتی با هم ندارند و همان طور که در ایران امکان دانشمند شدن یک نفر وجود دارد در امریکا و در افریقا هم وجود دارد. می خواهم یک سوال بپرسم که کمی از ادب به دور است اما تمام مطلب و تمام این دعوا همین سوال است و ناگذیر این سوال را می پرسم: آقای هویت خواه گیلک یا هر قوم دیگر،تو سوراخ مقعدت تنگ تر از سوراخ مقعد دیگر اقوام، گردی باسنت گرد تر از باسن دیگر اقوام، لاله ی گوشت نرم تر از لاله ی گوش دیگر اقوام، سرخی خونت سرخ تر از سرخی خون دیگر اقوام و صافی شکمت صاف تر از شکم دیگر اقوام است؟( این جملات را از فیلم زندگی زیباست فدریکو فلینی کارگردان ایتالیایی با کمی تغییرات در جمله بندی ها برداشته ام.) یک بار پیشتر این سوال را در جستار یک نه بزرگ ... مطرح کرده ام که یک نفر از عشایر کهگیلویه و بویر احمد چه چیزی دارد که تو گیلک نداری؟ او از چه مزایایی استفاده می کند که تو نمی کنی؟
به راستی چرا دعوا های قومی تا چهل سال پیش وجود نداشت، اگر معضلی وجود دارد،اگر به تو رسیدگی نمی شود اشکال از عرب نیست،این هیچ ربطی به بلوچ ندارد یا یک بختیاری. سعی کنیم بفهمیم ایراد کجاست،ما دعوای اصلی را کنار گذاشته ایم افتاده ایم به جان یکدیگر.
بیاییم کمی آرام تر رفتار کنیم، بیاییم تندروی ها را به کناری بگذاریم و به هرچیزی پیله نکنیم، بگذاریم سنت به کار خودش برسد . بیاییم معنای واقعی سنت را درک کنیم و سنت را به گند نکشیم و با رفتارمان دیگران را از سنت بیزار نکنیم. بیاییم درک کنیم که ما داریم با کارها و رفتارهایمان کاری می کنیم که دیگران در برابر ما جبهه بگیرند چرا که آن ترک و کرد و عرب و تات و بلوچ هم چون ما احساس می کنند که دیده نمی شوند،تحقیر می شوند و چون ما چیزهایی می بینند که برای آنها مهم است و برای ما نه. وقتی زیاد از حد مته به خشخاش می گذاریم و حس برتری خود بر دیگران را در جملاتمان پیاده می کنیم این پندار خود را به آنها تزریق می کنیم و آنها دوباره تحقیر می شوند. و این برای تمامی اقوام است برای مثال شاید گیلک ها در مواجهه با لر ها همچین حالتی بیابند ( این فقط یک مثال بود و هیچ قصدی از ذکر قوم لر نداشتم و فقط از اسم یک قوم ایرانی استفاده کردم). وقتی اقوام نمی توانند تحقیر و نادیده گرفته شدن را مرهمی بیابند حالت انفعالی به خود می گیرند و این نوع برخورد،جرقه ای است و کبریتی بر انبار نفت.
اما گفتم بیاییم و سنت را درک کنیم و بفهمیمش. سنت این نیست که به گذشته بپیوندیم سنت یعنی این که با گذر زمان به جلو برویم. برای مثال فارغ از مسائل دینی و مذهبی آن، وقتی صدای مؤذن زاده ی اردبیلی را می شنویم چرا احساس لذت می کنیم؟ چرا پس از سالها هنوز صدای جواد ذبیحی در ذهن ما زنده است. چون هنر، موسیقی،صدای خوش و دیگر ها و دیگرها با کلمات اذان و آیات قرآنی و ادعیه در آمیخته است. اگر می خواست سنت همان باشد که باشد باید اذانی را می شنیدیم که در فیلم محمد رسول الله شنیده بودیم. اذانی که هیچ جذابیتی نداشت.
سنت زاینده است، زاینگدی جزئی از وجود سنت است که اگر آن را از سنت بگیریم، سنت را در یک نقطه نگاه داشته ایم و این یعنی آن که آن نقطه را تمام و کمال قبول داریم و دیگر نمی خواهیم پیشرفتی در آن بدهیم و یا بهتر بگویم دیگر آن نقطه جایی برای پیشرفت ندارد چون اکمل الکاملین است. اینگونه است که آن نقطه از سنت را که دیگر سنت هم نیست را در یک قالب بندی محصور کرده و آن را به نام ایدئولوژی به رسمیت شناخته ایم.
این خود باعث می شود که مخالفت ها با سنت ایجاد شود در حالی که سنت دیگر اجازه ی زندگی ندارد، به جای سنت یک ایدئولوژی به وجود آمده و این ایدئولوژی در برابر ذهن آدمی که تنوع طلب است و پرسش گر ایستاده است. و سرانجام هر چقدر بخواهیم ایدئولوژی را تفسیر کنیم به جایی می رسیم که جواب پرسشی خارج از ایدئولوژی وجود دارد و همه چیز از همان جا شروع می شود. اینجاست که سنت ضربه می خورد اینجاست که همه چیز به پای سنت نوشته می شود. باییم این را درک کنیم که هیچ کس وظیفه ندارد تفسیر ما را قبول کند و یا ذهنش را در قالبی که ما ساخته ایم شکل دهد.
امروزه بحث اضمحلال زبان گیلکی در بین جامعه ی فرهنگی گیلک بسیار طرفدار پیدا کرده است. اما من می خواهم چیز دیگری بگویم و به مسئله ای بزرگتر از حوزه ی زبان گیلکی بپردازم. امروز در کنار زبان گیلکی زبان فارسی نیز در حال اضمحلال است اما چون زبان رسمی کشور است و زبان مافوق زبان های محلی ( زبانی که همه اقوام توسط آن با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند.) اضمحلال خود را ابتدا با اضنحلال زبان های زیرشاخه یعنی زبان های محلی نشان می دهد.( منظور از زبان های زیرشاخه یعنی زبان هایی که در این حوزه بدان زبان ها تکلم میشود و ریشه یابی زبانها مدنظر نیست)
زبان چون نمی تواند با زبان های موسع رقابت نماید مجبور می شود به زبان های کوچکتر حمله ور شود و اتفاقا یکی از دلایل نابودی و اضمحلال همین نفهمیدن سنت است. وقتی زبان عربی در ایران رواج یافت حکیم ابولقاسم فردوسی و یعقوب لیث و محمد بن وسیف فارسی را زنده نگاه داشتند؛ یعنی نیمی از سنت را پاس داشتند و نگذاشتند آن چه تازه آمده است گذشته را نابود کند؛ پس از آن سعدی شیرازی با سهل و ممتنع خود شعر و زبان فارسی را به اوج رسانید و پس از آن حافظ شیرازی وسعت زبان فارسی را چنان نشان داد و به اثبات رساند که زبان عربی در آن حل گردید و تبدیل به زبان فارسی شد و وقتی کلمه ای عربی را در زبان خود به کار می بردیم کسی نمی گفت که در حال عربی حرف زدن هستیم .
اما، اما امروزه زبان فارسی را به مانند بقیه سنت ها از زایندگی بازداشته ایم و در این دعوا هستیم که کلمات عربی را از زبانمان خارج کنیم و کلمات غیر ایرانی را استفاده نکنیم. این کار سنت را از زایندگی می اندازد، باید رنسانسی دیگر در زبان فارسی به وجود بیاوریم و با لهجه ی فارسی خود کلمات نوین را به کار ببریم و چون سعدی شیرازی و لسان الغیب وسعت زبانمان را به رخ جهانیان بکشیم. از کلمات نترسیم،از آنها استفاده کنیم و زبان فارسی را زنده نگاه داریم تا زبان فارسی برای پیدا کردن سرزمین، سرزمین دیگر زبان ها را غارت نکند. یادمان باشد که ایران، پارس نیست. ایران همان جایی است که کرد و لر و لک و ترک و تالش و گیلک و بلوچ و بختیاری و سیستانی و .... در آن زندگی می کنند و ملک مشاع همه ی اقوام است. یادمان باشد ما تا وقتی ایرانی هستیم که این تکثر اقوام و سنت خود را داشته باشیم،اگر گیلکی از بن برود به مرور زبان فارسی از بین می رود آن وقت است که تمدن غرب را با فرهنگ غرب یکی دانسته ایم و آن را نیز از غرب گرفته ایم. آن موقع ما هیچ چیز نیستیم جز جیره خوار فرهنگ دیگران.
امروز پس از امریکا با 22% سهم پرداختی بودجه ی سازمان ملل ژاپن با 19.67% دومین سهم پرداختی بودجه ی سازمان ملل را دارد. کشوری که در اوج تمدن و مدرنیزاسیون غربی است و در منظر سیاسی جزو کشورهای غربی به حساب می آید اما دارای فرهنگ و جامعه ای سنتی هست. چرا که تمدن و فرهنگ را با هم یکی نپنداشته اند.
همین و بس بیاییم کمی حواسمان را بیشتر جمع کنیم.
امروز تمام برنامه های گلهای صحرایی اجرا شده توسط ناصر مسعودی را برای دانلود قرار می دهم.
گلهای صحرایی ٢١
گلهای صحرایی ٢٣
گلهای صحرایی ٢۴
گلهای صحرایی ٢٨
گلهای صحرایی 29
گلهای صحرایی 37
پیشتر در اولین سری دانلود موسیقی موسیقی سرزمین گیلان گلهای صحرایی برنامه شماره 43 را برای دانلود قرار داده ام.
از این به بعد در این وبلاگ ترانه ها و آواز هایی را برای دانلود قرار خواهم داد. این ترانه ها و اواز ها موسیقی های رزمین گیلان می باشد. از تمامی دوستان که فایل و آهنگی از سرزمین گیلان در اختیار دارند تقاضای همکاری دارم تا بتوانیم با همکاری یکدیگر منبعی برای موسیقی سرزمین گیلان بسازیم.
برای آغاز کار برنامه ی شماره ی ۴٣ گلهای صحرایی با صدای ناصر مسعودی را برای دانلود گذاشتم .
چله خانه محله ایست در قسمت جنوبی شهر رشت که بر اثر توسعه شهری امروزه در مرکز شهر قرار گرفته است. چله خانه از شمال به میدان دکتر حشمت و حاجی آباد، از شرق به خیابان پهلوی( امام خمینی)، از جنوب شرقی به بیمارستان پورسینا، از غرب به چهل تن و آسدابولقاسم و از جنوب به باغ محتشم منتهی می گردد.
اما در باب نام چله خانه ، در لغت نامه دهخدا نوشته است که خانه ای که مرتاضان ایام چله نشینی را در آن به سر می برند.
چله نشینی از مراحل تذکیه نفس و رسیدن به مقام عرفان است که عرفا و دراویش برای رسیدن به جایگاه ممتاز چهل روز را در خانه ای و یا گوشه ای ساکت و دنج به دور از خلق و دنیای مادی به عبادت و ریاضت می پردازند و به مقام والایی در عرفان و درویشی می رسند. مراسم و مناسک چله نشینی بسیار عجیب و بیشتر به خرافه می ماند تا به تزکیه نفس و در تاریخ تصوف چله نشینی برای تزکیه نفس جای خود را به چله نشینی برای به خدمت گرفتن اجنه ( جن و پری){ به خدمت گرفتن اجنه برای کسب مال و قدرت و خواسته های شخصی مورد استفاده قرار می گرفته و هنوز در گوشه و کنار اشخاصی هستند که این گونه اعمال را انجام دهند} داده است. برای بیشتر دانستن در این مورد به کتاب یک سال در میان ایرانیان فصل ششم تصوف، ماوراءالطبیعه و سحر و جادو نوشته ادوارد گرانویل براون رجوع کنید.
به غیر از محله ی چله خانه ی رشت مکان های دیگری را نیز در ایران با این نام یعنی چله خانه می توان یافت.
مانند :
دهی در بخش صوفیان شهرستان شبستر در استان آذربایجان شرقی
دهی از دهستانهای کلیبر بخش کلیبر شهرستان اهر در آذربایجان شرقی
کوهی واقع در شهرستان خوی در استان آذربایجان غربی
دهی از دهستان های آغمیون بخش مرکزی شهرستان سراب استان اردبیل
غاری در کنار رودخانه شاپور روستای زیراه( زیرآب) سعد آباد استان بوشهر
غاری ساخته شده به دست انسان در کوهی در روستای تمین از بخش میرجاوه شهرستان زاهدان در سیستان و بلوچستان
غاری در جنوب استهبان در دامنه ی کوه بطالب در استان فارس
کوهی در شهرستان مریوان استان کردستان
دهی از دهستان بهاباد بخش بافق شهرستان یزد در استان یزد
غاری در بنادک سادات استان یزد
تمام این دهات، غارها و کوه ها نام خود را کم و بیش با داستانی یک شکل از همین آیین چله نشینی گرفته اند و ذکر این نام ها در اینجا نمونه آوردن از استفاده از چنین اسم هایی ماورای استان گیلان بوده و باورهایی که در تمام مناطق ایران زمین از شمال و جنوب و شرق و غرب ریشه دوانیده و مختص به سرزمین و یا منطقه ی خاصی نیست. اما همانطور که می دانیم بسیاری از شیادین و انسان های عیاش بودند که به این کار روی آوردند و همین ها بوده اند که مقام درویش را بدانجا رسانده اند که کلمه ی درویش در عرف جامعه مترادف با گدا و متکدی تلقی شده است. آنچه مشخص است این است که این نام گذاری ها یا به علت استفاده ی مکرر اهالی از آن کوه یا غار شکل گرفته است یا این که از روی افراد زاهد و با ایمانی شکل گرفته است که به عرفان و تذکیه نفس می پرداختند و به شیادی نپرداخته بودند و در بین اهالی منطقه آبرویی برای خود بدست آورده بودند.
اما چله خانه رشت تا حدود 150 سال پیش انار کله ای بود در حاشیه شهر رشت که به صحرای ناصریه متصل بود. انار کله یا انار سرا به محلی گفته میشود که انار زیاد یافت می شود و مشخص است که این محله تا 150 سال پیش باغ انار بوده است. در آن دوران محله مورد استفاده ی کولی و ها و دوره گردهایی بود که به شهر رفت و آمد می کردند که گوشه ای از شرح حال آنها را در جستاری تحت عنوان پیش آهنگان نوروز در گیلان توضیح داده ام.
در همین دوران زاهدی متقی و درویش مسلکی این محل را برای عبادت و ریاضت کشیدن و سرآخر چله نشینی انتخاب کرد و کومه ای را برای این کار تهیه نمود. خیلی ها معتقدند که میرنظام الدین که بقعه ی او در چله خانه ی رشت قرار دارد و بنابر لوح بقعه از نوادگان امام علی النقی می باشد همان پیر و مرشد بوده است. رابینو که در اوایل قرن بیستم میلادی در گیلان زندگی کرده است هیچ اشاره ای به وجود بقعه در این محل نکرده است و به جای آن از تکیه ای نام برده است که به تکیه ی چله خانه معروف است.
اما آگاهان منطقه و محله اعتقاد دارند که میرنظام الدین همان پیر زاهدی بوده است که در این انارکله کومه ای ساخت و به چله نشینی پرداخت و سپس بعد از او مریدان او به پیروی از مرشد خود در همان انارکله به عبادت و چله نشینی پرداختند. پس از فوت میرنظام الدین بنا بر سنت رایج در میان مسلمانان او را در همان کومه و اتاقک خود دفن کردند و این اتاقک تبدیل به بقعه شد و اتاقک دیگری در کنار این اتاقک برای چله نشیی ساخته شد که شوند( دلیل) چله خانه نام گذاشتن این محله همین چله نشستن های مریدان میرنظام الدین بوده است.
راسته بازار محله چله خانه در گذشته خندقی بود که حد فاصل محله از باغهای مجاور بود که پس از تشکیل محله تبلیل به این راسته شد تا احتیاجات اهالی محل را تأمین نماید. چله خانه مانند همه ی محله های حاشیه نشین محله ای فقیر نشین بود که توسط عده ای کولی تشکیل شد و سپس اهالی روستاهای دور و اطراف به آنجا روی آوردند. این محله نیز مانند تمامی محله های رشت در گذر زمان بافت تمرکز طبقاتی را در خود جای داد که در ناحیه شمالی و مرکز محله خانواده های متوسط شهری آن روزگار و به ندرت چند خانواده ی متمول که دیگر پس از چندین سال زندگی در این محل تمامأ زندگی روستایی خود را کنار گذاشته بودند و هرکدام بنا بر زمین و دارایی های خود در روستای پیشین به جایگاهی در محله رسیده بودند. محله هرچه به جنوب و به سمت باغ محتشم نزدیک تر می شد منازل ساده تر و اهالی فقیر می شدند و ساکنین آن را باربرها و گاودارها و سورچی ها و عرابه رانها تشکیل می دادند و سرآخر در جنوبی ترین منطقه محله و نزدیک باغ محتشم ولگردها و دزد ها و شیادین و قمارباز ها و معتاد ها و بی خانمان ها زندگی می کردند که اهالی محله و اهالی شهر از عبور و مرور در این منطقه به خصوص در شب به شدت پرهیز می کردند. امروزه با توسعه شهری این تقسیم بندی محله به هم ریخته است و مانند تمامی محله های شهر رشت تمامی اقشار جامعه از متمول و فقیر و متوسط در این محله به زندگی می پردازند و چهره ی محله بنا بر در مرکزیت قرار گرفتن و نزدیک بودن به میدان شهرداری و بازار بزرگ رشت و در کل وجود راه های ارتباطی بسیار با تمام نقاط شهر جزو محله های متوسط به بالای شهر به حساب می آید.
چن روزی ایسه کی ورف وارستندره. قبل ان ایمسال هوا هیچ زیمستانی نوکوده بو. هوا اینگار بهار بو. تومام بهارا مانستی. هسه بعضی زمات بوستی ایپچه سردا بوستی کی اونه سرد و سرمایم پاییزه بیشتر آمویی تا زیمستانه. ولی الان ایتا چن روزی ایسه کی هوا خب سردی کودندره و ورف کره وارستندره.
پیشتران، مردوم ایتا ایعتقاداتی دشتید، زیمستانه دو قیسمت کودید، پیله چله و کوجی چله. پیله چله ی نامه بنا بید پیله برار و کوجی چله ی بنا بید کوجی برار. پیله چله جه اول زیمستان شورو بوستی تا 10 بهمن. کوجی چله یم جه 11 بهمن بو تا 20 ایسفندما. کوجه چله خودش دو قیسم بوستی ایتا 11 بهمن بو تا اول ایسفندما کی گوفتیدی کوجی چله ایتایم اول ایسفندما تا 20 ایسفندما کی اونا گوفتیدی لاغرکوشی ما.
قدیمان هر زمات کی پیله چله هوا گرم بو، یا او زیمستانی که واستی بوکوده بیا نوکودی، مردوم گوفتیدی کوجی برارا وا ترسن. یعنی ان کی ان پیله چله ی و پیله براره، کوجی چله کی کوجی برار ایسه بایه اون ایتا سرمایی خو امره آوره کی ایمسالم زیمستان خو زیمستانیا کونه.
هسه ایمسال پیله برار زیمستانی نوکوده ولی کوجی برار اونا جایه بیگیفته و خو زیمستانیا بوکوده، واستی بیدینیم لاغرکوشی ما کی فارسه امی خون باریکه به کی بازین بسیم عروسی گوله بیدینیم پیشوازه بهاره واستی کی امی خون دوبارده را دکفه و بسط بیابه.
«تو نارنج پوست کنی من در کمینم» شاید خیلی هایتان این شعر را شنیده باشید مخصوصا من خودم این شعر را با صدای ناصر مسعودی بسیار دوست دارم. اما بحث امروز در مورد صدای ناصر مسعودی واین شعر و آهنگ و این چیز ها نیست. امروز می خواهم در مورد نارنج پوست کن بگویم. راستی می دانید نارنج پوست کن چیست یا بهتر بگویم کیست؟ نارنج پوست کن به کسی می گفتند که در گذشته در عروسی ها و جشن ها و مهمانی های بزرگ به شیرین کاری می پرداخت و مردم را سرگرم می کرد. اما کار تخصصی که او انجام می داد و این نام را بر او نهادند چه بود؟ نارنج پوست کن شخص بسیار ماهری در چاقو پرتاب کردن بود. او بر روی چهار پایه ای نارنجی را قرار می داد و نارنج را به دیواری تکیه می داد. یعنی زیر و پشت نارنج را به جایی محکم می کرد و بعد با فاصله از چهار پایه و دیوار(نارنج) می ایستاد و با مهارت بی بدیلی شروع به پرتاب کردن چاقو می کرد و بدون این که به نارنج دست بزند پوست نارنج را بدون زخمی کردن نارنج می کند و سرآخر نیز برای اثبات کار خود نارنج را در میان جمعیت نشان می داد و هلهله و شادی و تحسین جمعیت را بر می انگیخت. پس وقتی در آن شعر عاشق به معشوق خود می گوید تو نارنج پوست کنی من در کمینم از این داستان تمثیلی آورده است که تو بسیار خبره هستی و من هنوز منتظر هستم که آیا کاری را انجام بدهم یا نه.
پل عراق یا پورد عراق، پلی هست در سمت جنوب شرقی شهر رشت که به علت توسعه شهری، به مرکز شهر نزدیک شده است، اما در طبقه بندی شهر می توان آن را به همان سمت جنوب شرقی شهر منصوب کرد. میدان جنب این پل را و منطقه همجوار پل را نیز با همان نام پل عراق می نامند. رودخانه ی صیقلان رودبار یا همان سیاه رودبار، سیاورود) که در گذر از شهر رشت در ناحیه ی پل عراق و زرجوب به نام زرجوب معروف است، رودخانه ای است که پل عراق بر روی آن ساخته شده است.
این جستار به وجه تسمیه این پل می پردازد.
این پل در گذشته به نام حاجی محمد باقر معروف بود.( شخص مذکور را نمی شناسم که در مورد او توضیحی دهم اگر کسی اطلاعی از ایشان دارد ممنون می شوم که اطلاع دهد) این پل ابتدای راه رشت به قزوین بود و این راه نیز در نقاطی قاطر رو بود، این پل و راه را حاجی ملا محمد رفیع، سر دودمان خاندان رفیع و پدر خلیل الله رفیع اولین شهردار شهر رشت در بین سالهای 1277 و 1278 ه.ق بازسازی کرد و پس از آن پل به نام او یعنی پل حاجی ملا رفیع شناخته می شد.( البته در تمام این دوران پل دو اسمه بود یعنی یک اسم پل عراق و دیگری محمد باقر و یا حاجی ملا محمد رفیع)
اما چرا نام پل، پل عراق است. در گذشته قسمتهای کویری غرب ایران را عراق عجم می نامیدند و گیلانیان از آن طرف رودبار و منجیل به آن طرف را که طبیعت سبزینگی خود را از دست می داد، عراقات می نامیدند. در گذشته که هنوز شهر توسعه نیافته بود آن سوی پل عراق دیگر جزئی از شهر به حساب نمی آمد و آن سوی پل جاده ی رشت به منجیل و قزوین آغاز می شد. به همین دلیل پلی که در ابتدای جاده ی عراقات بود را پل عراقات یا پل عراق نامیدند که به صورت محلی پورد عراق نام گرفت.
***
ادامه ی این جستار در روز 30 بهمن ماه 1388 به روز شده است، در ادامه متن نظر جناب آقای رهنما را که اتفاقی دیگر را بانی نام گذاری پل عراق شده است را می آورم از انجا که چرایی به وجود آمدن این جستار نام گذاری پل عراق است از دیگر دوستان که داستان ها و روایات دیگری از این مورد دارند تقاضا دارم روایت خود را با نگارنده در جریان بگذارند.
متن نوشته شده ی جناب آقای رهنما:
فکر می کنم اون کلا اون جاده در زمان جنگ جهانی اول به جاده عراق معروف بود شاید به دلیل نبرد نیروهای متخاصم در بین النهرین یا بغداد و این اسم هم بیشتر در همون زمان در گیلان بر سر زبانها افتاد چه این که در زمان قیام جنگل نیروهای باقی مانده تزار هم البته فکر می کنم از همین مسیر برگشتند و یا نقل انتقالات روسها و بعد انگلیسیها به طرف بغداد و بالعکس از همین مسیر صورت می گرفت


نظرات () لینک مطلب